جوجوهای ناز ما

تلفن

باز تلفن زنگ می زنه توی گوشم آهنگ می زنه میگم الو سلام بفرمایید از پشت خط صداش میاد صدای خنده هاش میاد میگه سلام به دخترم برات یه هدیه می خرم سلام به پسرم برات یه هدیه می خرم.     جوجوها این یکی از شعر های دوران مهدکودکم بود.بازم میام براتون شعرهایی رو که اونجا یاد گرفتم می ذارم.ج ...
13 اسفند 1390

عاشقتونم

سلام به نی نی های خودم که خیلی میخامشون و عزیز دل پناه دلم خانوم عزیزم که پناه دلمه همه تونو دوست  دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم عاشق خانوادم هستم
13 اسفند 1390

3تاشعر

اينم سه تا شعر براي ني نيهاي عزيزم كه اون شعر دومي رو خيلي دوشت دارم بوسسسسسسسس برا ني نيهاي بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس برا خانوممم ماه و ستاره شب اومد و ستاره رو آسمون نشسته نه یک ، نه ده ، نه صدتا هزار هزار تا دسته ستاره توی شبها چراغ آسمونه مثل گل و بنفشه تو باغ آسمونه یک کمی این طرفتر ماه قشنگ و زیباست دلش گرفته امشب برای اینکه تنهاست   __________________ کفش نی نی کوچولو کفشای سوت سوتی داره یه توپ ماهوتی داره بازی فوتبال می کنه، شوت می زنه کفشاش براش سوت می زنه   __________________ سیب خوشمزه هاهاها هوهوهو باد آمد بادآمد درباغ سیب ما شادآمد شادآمد این شاخه آن شاخه ل...
13 اسفند 1390

شعر

امروز يه شعر ميزارم كه ني ني هاي عزيزم ياد بگيرن برا پدربزرگاشون  بخونن افلين به ني نيهاي شيطون باهوشم با صورتی مهربون نشسته روی ایوون از گل یاس و پونه پدر بزرگ میخونه می گه برای زری قصه دیو و پری قصه سنجاب و ماه قورباغه توی چاه حرفاش همیشه حرفه موهاش برنگ برفه دوستش دارم فراوون با اون لبای خندون ...
13 اسفند 1390

برای ستاره های وجودم

            و حالا تصاویر ویژه از نی نی ها   و من عاشق این عکس پایینی هستم اونی که پستونکشو می خواد منم تصاویری از آقای پدر راستی بابا جونتون ورزشکار و مربی و داور هست  قربونش برم. بابا همیشه توی کارهای خونه و همچنین کشاورزی به مامان کمک می کنه.آخه مامان رشته اش مهندسی کشاورزی-گیاه پزشکی هست.اینم بابا در حال کمک: و این هم تصاویر من و بابا وقتی شما بدنیا نیومده بودین قربونتون بره مامان اول بابا که می خواست بیاد خواستگاری مامان بعد حالا پشت در رو نگاه کنین مامان منتظره باباست! بابا و مامان دل همدیگه رو می برن.و در طی یک سری حرکات عشقولان...
13 اسفند 1390

حرفایی با دخترام

نارگل و گلنارم.من و بابا هنوز عروسی نکردیم.یعنی رسما عروسی نکردیم.ولی شرعا زن و شوهریم.بگذریم.بابا رو بی نهایت تا دوست دارم.یه لحظه باهاش حرف نزنم آروم و قرار ندارم.روزایی که مشکل داره و نمی تونه باهام حرف بزنه خیلی سخت می گذره.مامان عذاب میکشه ولی به بابا نمیگه که بابا اذیت بشه.الان هم یکی از همون روزاست.حتی دوست ندارم برم توی میلم.چون بابا نمیتونه بیاد نت.من و بابا از هم دوریم.بابا نجف آباد هست و مامان رشت.شما ها هم اندازه 1نقطه توی دلم موندین تا بعد از ازدواج بابایی و من زود بیایین پیشمون.قربونتون برم. مامان
12 اسفند 1390