بدون عنوان
پیرمردی به زنش گفت: بیا یاد قدیما کنیم... من تو پارک باهات قرار میذارم بعد تو بیا. یکی دو ساعتی طول میکشه میبینه زنش نیومد!!! میره خونه میبینه زنش نشسته داره گریه میکنه... میگه چی شده؟؟؟!!! زنش میگه : بابام نذاشت بیام!!! . . . شادمانی سرمایه جاودان زنگیتون.. ...
نویسنده :
مامان مهربون
17:37





